مرگ و زندگی

همین که تا الان زنده موندم یعنی قرار نبوده که تا الان بمیرم.
داشتم به گذشته فکر می کردم ، به اینکه چه اتفاقاتی افتاد و من زنده موندم . از ۶ سالگی با برق و آتیش و خیلی چیز های دیگه خودم رو سرگرم می کردم . اون موقع به خطرهاش فکر نمی کردم . یادمه یه روز کلی مهمون داشتیم و همه تو اتاق پذیرایی نشسته بودن داشتن حرف می زدن و … من تنها توی اتاق خواب داشتم یه دستگاه پمپ باد (۲۲۰ ولت) درست می کردم . برای تست چون کلید برق دم دست نداشتم سیم دستگاه رو باید از پریز می کشیدم و بعد از تغییرات دوباره وصل می کردم و ادامه کار … وسط های کار یادم رفت که دوشاخه رو بکشم و می خواستم سیم های برق رو لخت کنم که دستهام همزمان به فاز و نول برخورد کرد و حدود ۱-۲ ثانیه احساس کردم قلبم ایست کرده و لرزش شدیدی تو هر دودستم احساس کردم و بعد نمی دونم چطور سیم ها از دستم جدا شد و بعدش قلبم با شدت زیادی شروع به زدن کرد (البته مثل فیلم ها موهام سیخ نشد) . البته قبلا زیاد پیش اومده بود که دستم به فاز خالی بخوره و چون بارها تکرار شده بود بدنم عکس العمل خاصی نشون نمی داد و حتی گاهی خودم برای شوخی میخ رو میکردم تو پریز و بعد داداشم با فازمتر رو من تست می کرد که برق دارم … اما این اولین باری بود که فاز و نول رو با هم تجربه کردم .

یه بار هم داشتم آب رو تجزیه می کردم (البته اون موقع نمی دونستم تجزیه کردن چی هست و حتی فکر نمی کردم قبل از من کسی این کار رو کرده باشه ) و بعد از جدا کردن اکسیژن و هیدروژن هر کدوم رو داخل یه پلاستیک فریزر نگه داشتم و تصمیم گرفتم که جرقه رو هم بهشون اضافه کنم  که بعد از این کار یه انفجار رخ داد و صداش در حدی بود که شیشه های اتاق لرزیدن و همسایه دیوار به دیوارمون اومده بود تو کوچه که ببینه چی شده ….

و خیلی اتفاق های دیگه که شاید بعدا تصمیم گرفتم و تعدادیشون رو نوشتم.

۱۱
بهمن ۱۳۹۱
نویسنده
دسته‌ها دل نوشته
دیدگاه‌ها ۳ دیدگاه
برچسب‌ها